تبليغاتX
sanuy2


sanuy2

مست بودم اما نه انقدر كه نفهمم زير لب زمزمه كرد دوست دارمت رو...مست بودم اما نه انقدر كه حس نكنم فشار دستت رو روي دستم...مست بودم اما نه انقدر كه نفهمم برق چشمات رو...مست بودم اما نه انقدر كه نفهمم گرماي تنت رو...مست بودم اما نه انقدر كه نفهمم لذتم رو از گناه يواشكي...مست بودم اما نه انقدر كه يادم نمونه حس خوشايندي رو كه از لمس دستت روي بدنم  به يادگار موند...مست بودم اما نه انقدر كه يادم بره بايد گم بشم تو اين جهنم...مست بودم اما نه انقدر كه درك نكنم بهشت وجودت رو...مست بودم اما هيچ وقت انقدر خودم رو هشيار درك نكرده بودم...

اون روز ساختم همه چيز رو...تمام رويام رو ازبودنت...تمام تمنام رو براي داشتنت...اون روز بود كه عاشقم كرد...اون روز بود كه فرشته ها بخشيدن گناهم رو...اون روز بود كه حتي خدا هم به من حسودي كرد...

پ.ن: اين پست انگار كه همش مال يه روز بود...انگار تازه الان داره يادم مياد

پ.ن: پرواي چه داري؟
مرا در شب بازوانت سفر ده!

پ.ن: اين يه بيت رو يادم نمياد كجا خوندم!!!

نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/21ساعت 10:56 توسط sanuy| |

یار دبستانی من

با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما

بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو

رو تن این تخته سیاه

ترکه بیداد و ستم

مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما

هرز تموم علفاش

خوب اگه خوب، بد اگه بد

برده دلای آدماش

دست من وتو باید این

پرده ها رو پاره کنه

کی میتونه جز من و تو

درد ما رو چاره کنه

یار دبستانی من

با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما

بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو

رو تن این تخته سیاه

ترکه بیداد و ستم

مونده هنوز رو تن ما...

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/03/25ساعت 18:4 توسط sanuy| |

حال دلم تعریفی ندارد . چند صباحی بود . در بند دیگران بودم . که مدام با وقاحت طنابی به دست و پایم میبستند . و دلم را به زنجیر میکشیدن . آن هم با چه وسواس و کینه ایی . و من این همه جسارت را و این همه حماقت را فقط نگاه میکردم . دستم را به پایم . پایم را به دلم . میکشیدن...

واقعا دنیا را از هزار میتوان دید . و باز منتظر نادیده ها ماند .

جهالتها فوران میکند و کسی خجالت نمی کشد . شکست را قبول ندارم . شکست وجود ندارد . شکست حتی با مرگ اتفاق نمی افتد . شکست تنها تسلیم پایان روح شدن است .  

همیشه میدانستم . پشت پیچ بعدی  یکی به آغوشم خواهد پرد . دستم را خواهد فشرد  و خواهد گفت اینجا خط پایان بلاهاست . حالا مختاری هر چه میخواهی انتخاب کن . و من تنها لبخند خواهم زد . شگفت زده نخواهم شد . چون به پشت آن پیچ ایمان داشتم . فقط دلتنگ دور بودن و تاخیرش بودم

اکنون که تکان میخورم . میبینم . تمام طنابهای به دست و پایم . با تمام ضخامتشان تار عنکبوت بودند .

و من وقتی دستم را بلند کردم  همه بندها گسست  و همه مکرکنندگان با آزادی دلم و روحم شرمنده شدند . چون کار دیگری از دستشان برنمی آمد . والا همچنان پلیدی را به رخم میکشیدند .

چقدر انسانها شخصیتشان تلاطم دارد . چقدر زود خود را میفروشند . ارزان . چقدر...

اینرو نوشتم  تا تابلویی ساخته باشم  از  پایان شب سیه سپید است . اگر ایمان داشته باشی...کاش همین باشد...

پ.ن: بازم میگم مطالبی که توی وب میزارم ربطی به زندگی شخصیم نداره. فقط ۱جور احساسه...

نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 11:18 توسط sanuy| |

دیگر نمی نوانم پس میروم...

مي روم باكوله باري از غمها ولي نميدانم به كجا مي روم.

 شاید به جايي كه باران زمزمه گر و شريك تنهاييم باشد. به او بگويید كه ديگر نميتوانم خود را لنگ لنگان به سوي بازي سرنوشت بكشم. سرنوشتی که حتی در ان ازحرمت خبری نیست.

 شاید بتوانی زيبا زندگي كنی كه زندگي و زيبايي براي توست. امیدوارم.

مي روم به جايي كه كس نداند در دل شكسته و نگاه خسته ام غم چيست .

می روم تا به جایی که از نامردیها خبری نباشد. تا آنجا که ارزش عشق به اندازه ظواهر انسان نباشد.

 مي روم به جايي كه دستي باشد كه دستان سردم را گرم كند به جايي كه كسي صداي فرياد فرياد قلبم را نشنود به جايي كه كسي نتواند اشك چشمانم را معني كند.

مي روم تا خاطراتم، تا وجودم، تا آوازه ننگم بدست فراموشي سپرده شود تا مرا فراموش كند تا ديگر كسي به اشك چشمانم ترحم نكند. مي روم تنهاي تنها تا شبهاي تنهاييم را، اشك چشمم را و نگاه خسته ام را كس نبيند. می روم تا غرور شکسته ام را فراموش کنم.

 مي روم تا زندگي سرد و خاموشم براي كسي مهم مهم نباشد .

مي روم تا با هم بودن را به دست گور بسپارم، تا کلمه دوست داشتن را، ترحم را، مهم بودن را،  شبها تا سحربودن با يادش نخوابیدن را، آرزوی  لمس كردن دستان گرمش را، آرزوی بوئیدن موهایش را، سر به روي شانه هايش گذاشتن را و تا كلمه دوستت دارم را به دست فراموشي بسپارم.

می روم تا اگر بتوانم برای همیشه عشق را فراموش کنم.

مي روم...

فقط آرزو دارم تا بداند و بفهمد آن روزها را...

پایان سرنوشت، شاید از سر  نوشت...شاید، اگر او بخواهد...

نوشته شده در سه شنبه 1387/12/20ساعت 13:2 توسط sanuy| |

چشم انتظار بودم ...اينجا دارد باران ميبارد ....ميدانم اين باران پاسخ گريه فرياد هاي تشنگي ياس هاي باغچه مان است ....خدا دلش به حال انها سوخته است ....ناگهان باران گرفته است ...اسمان دارد ميغرد ....دارد داد ميزند ....دلم به حال تو اي ادم گناهكار نميسوزد ....تحمل تشنگي گنجشكانم را ندارم .....من لباسم را در اورده ام ...بي اعتنا به خواهش هاي مادرم ... وسط حیاط  ايستاده ام و با شكوفه هاي ياس در خيس شدن همگام شده ام ....شرشر باران ....صداي برگ ها و باران .....ديوانه ام ميكند ....خاك باران خورده ...بوي سبزه ...بوي خاك ....صداي شادي گنجشكان ....خنده هاي مستانه شكوفه هاي باغچه مان ...مستم ميكند ....چه لحظاتي ....دل اسمان بد جور از دست ادما گرفته .... از ادمهای پر ادعایی که فقط ظاهر میسازند... ديگر كسي از باران فرار نميكند ....نمی تواند فرار کند....هوايمان عوض شد...بيا زير بارون ...تا خيست كنه ...عاشقت كنه ...ديوونه ت كنه ...خدا دارد ...ما را ميبخشد ...

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/14ساعت 15:0 توسط sanuy| |

 دیشب خیلی خسته بودم به همین دلیل تصمیم گرفتم زودتر بخوابم. تازه چشمم گرم شده بود كه یكدفعه از خواب پریدم.
از رختخواب بلند شدم و دیدم همسایه بالایی مهمون داشته و حالا هم دارند تشریف می برند.
توی مراسم و مهمانی ها به محض اینكه اعلام رفتن كنیم، خداحافظی ها از همون كف زمین كه نشسته ایم شروع می شود و تا چشم كار می كند، تا جایی كه همدیگررا اندازه یك مورچه می بینیم، ادامه پیدا می كند:
خب احمد آقا ، صغرا خانم! خیلی زحمت دادیم با اجازه تون از حضورتون مرخص می شیم. با گفتن یه همچین جمله تراژدی و سریال یانگوم وار خداحافظی شروع می شه. بیشتر از چهل بار توی خونه یارو خداحافظی می كنیم. حالا حساب كنید مثلا 6 نفر آدم اومدن مهمونی و حالا دارن می رن بیرون. به طور مستمر و بی وقفه همه می گن: خداحافظ و صاحب خونه بدبخت، پس از كلی پذیرایی و دولا و راست شدن حالا باید به اتفاق اهل و ایال به دنبال مهمان ها مستمراً جواب خداحافظی آنها را بدهند:خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ ، قربون شما ، خداحافظ ، خداحافظ ، ببخشید بد گذشت، خداحافظ ، خداحافظ...
حالا اومدن دم در:... خب اصغر آقا ببخشید مزاحم شدیم ، تو رو خدا شما هم یه شب تشریف بیارین. خداحافظ ، خداحافظ ، سلام برسونین ، خداحافظ ، خداحافظ .
توی این دست اگر تعداد خانم ها از دو نفر بیشتر باشد كه دیگر واویلاست. تازه دم در خونه یادشون می افته دستور پختن قورمه سبزی و رنگ موها و آخرین خریدها و جدیدترین دكوراسیون را به هم بگویند و در تمام این مدت صدای دلنشین خداحافظ ، خداحافظ سلسله وار به گوش می رسد.
حالا همه سوار ماشین شدن و سرنشینان از چهار طرف ماشین تا كمر بیرون اومدن و دارن دست تكون می دن:خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ راننده هم برای عرض ارادت اون موقع شب 5 تا 6 بوق به معنی خداحافظ می زند. حالا دیگه ماشین رسیده ته كوچه و این بار دیگه فریاد می زنن: خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ!
آخه یكی نیست بگه مگه می خواین برین سینه كش قبرستون كه دل نمی كنین از هم!؟
تازه فردا ساعت 11 صبح یكی از خانم هایی كه دیشب مهمون بوده زنگ می زنه به صغرا خانم و می گهصغرا جون ممنون بخاطر پذیرایی دیشب؛ والله زنگ زدم بگم دیشب این بچه ها حواسم را پرت كردن یادم رفت ازت خداحافظی كنم...

پ.ن: سرم از دیشب درد میکنه.میرم بخوابم...

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/01ساعت 18:41 توسط sanuy| |

با یه شکلات شروع شد...

من یه شکلات گذاشتم توی دستش..اونم یه شکلات گذاشت توی دستم
من بچه بودم...اونم بچه بود
سرمو بالا کردم ..سرشو بالا کرد

دید که منو میشناسه.خندیدم گفت: دوستیم؟

گفتم دوست دوست

گفت: تا کجا؟
گفتم: دوستی که تا نداره
گفت :تا مرگ
خندیدم و گفتم: تا نداره
گفت: باشه! تا پس از مرگ
گفتم: نه! تا نداره
گفت: قبول! تا اونجاییکه همه دوباره زنده میشن... یعنی تا زندگی بعد از مرگ باز هم با هم دوستیم...تا بهشت...تا جهنم...تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم
خندیدم. گفتم تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بزار! اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا! اما من اصلا تا نمیزارم!
دوستی تا نداره
نگام کرد...نگاش کردم....باور نمیکرد...
میدونستم...اون میخواست حتما دوستیمون تا داشته باشه.دوستی بدون تا رو نمیفهمید
گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم
گفتم: باشه تو بزار
گفت شکلات! هر بار که همدیگر رو میبینیم یه شکلات مال تو...یکی مال من! باشه؟
گفتم: باشه
هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش اونم یه شکلات توی دست من.باز همدیگرو نگاه میکردیم...یعنی که دوستیم! دوست دوست
من تندی شکلاتم رو باز میکردم و میذاشتم توی دهنم و تند و تند اونو میخوردم.
میگفت: ای شکمو
تو دوست شکموی من هستی! و شکلاتش رو میذاشت توی صندوق کوچولوی قشنگ.
میگفتم: بخورش! میگفت: نه! تموم میشه! میخوام تموم نشه! میخوام برای همیشه بمونه.
صندوقش پر از شکلات شده بود و هیچ کدومش رو نمیخورد. من همش رو خورده بودم گفتم اگه یه روز شکلاتهاتو مورچه ها بخورن یا کرمها...اون وقت چیکار میکنی؟ گفت مواظبشون هستم. میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعیکه دوست هستیم...و من شکلات و میذاشتم توی دهنم و میگفتم نه! نه! تا نداره! دوستی که تا نداره!!  
یه سال..دو سال..چهار سال..هفت سال...ده سال..بیست سال...شده که گذشته.
حالا اون بزرگ شده و منم بزرگ شدم. من همه ی شکلاتهای خودم و خوردم..اون اما همه ی شکلاتهاشو نگه داشته.
حالا اومده امشب که خدافظی کنه. میخواد بره.. بره اون دور دورا...میگه میرم اما زود برمیگردم! من میدونم ..میره و برنمیگرده...
یادش رفت شکلات رو به من بده. من اما یادم نرفت. یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردن..یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش گفتم اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچولوت! یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتهاش! هر دو تا رو خورد! خندیدم..
میدونستم دوستی من تا نداره...
میدونستم دوستی اون تا داره.. مثل همیشه!
خوب شد همه ی شکلاتهام رو خورده ام ...اما اون هیچکدومش رو نخورد..
حالا موندم که با یه صندوق پر از شکلات نخورده چی میخواد بکنه؟؟؟
 
پ.ن: چی بگم...
 
نوشته شده در دوشنبه 1387/11/07ساعت 15:40 توسط sanuy| |

خداجونم امشب میخوام باهات حرف بزنم. میدونم هیچکس حرفامو نمیفهمه غیر از خودت. غیر از تویی که از دلم باخبری.

خداجونم مگه ميشه يه آدم اينقدر ساده باشه كه توي اين دوره زمونه خيلي راحت حرف يه آدم رو باور كنه؟

خداجونم گفتم عاشقم كن ولي بعدش كه حرفم رو پس گرفتم. خداجون الان ميگم یا عشقش رو ازم پس بگير یا من رو ازش با خبر کن. بسه ديگه تحمل اين همه بي خبري رو ندارم.

خداجونم يكي به اين آدما بگه كه كلمه دوست دارم يه كلمه مقدسيه اگه ارزش اين كلمه از قسم بيشر نباشه كمترم نيست و گفتنش اونم به دروغ گناه داره. 

خداجونم مگه آدمي كه مغروره گفتن كلمه دوست دارم براش سخت نیست؟ پس چرا اين همه آدم مغرور گفتن كلمه دوست دارم براشون آسون شده؟

خداجونم هيچ چيز بدي براش نميخوام فقط ميخوام اين چند وقتي كه ازش خبري ندارم هيچ اتفاقي براش نيفتاده باشه.

خداجونم ازت ميخوام همين بلايي كه سرم آورد يكي سر خودش بياره ! ( خداجونم هواشو داشته باش اندازه من گريه نكنه ها. اندازه من بي خوابي نكشه ها. اندازه من اذیت نشه...آخه خیلی دوسش دارم...)

 

پ.ن: بازم امروز روز جمعه بود ولی خوشبختانه ۱ راه حل واسه غروب تلخش پیدا کردم. خواب!!!

پ.ن:نمیدونم چرا این آهنگ شادمهر رو این روزا اینقدر گوش میدم: ۱کاری کن از این بیشتر. نیفتم تو غم آخر. نذار شمع حضور من. ۱شعله شه تو خاکستر. نگو دوره نگو دیره. نگو این قصه دلگیره. ۱عمری رفته از دستم. نیای عشق تو میمیره. ۱کاری کن که میتونی. ۱خونه شو تو ویروونی. از این بیشتر نپرس از عشق. نمیدونم نمیدونی...

نوشته شده در شنبه 1387/10/21ساعت 2:0 توسط sanuy| |

می خوام بنویسم اما میز کامپیوتر جایی برای پا دراز کردن ندارد. آخه می دانی نوشتن بدون پا درازی به حریم خلاقیت معنی ندارد. خلاقیت یعنی همین میز کامپیوتر من که پر از کثافته. کثافتی که خانواده هم خواهی نخواهی به واسطه این میز از اتاقم بیزار می شن.چه خوشا به حالم که از وجودم بیزار نمی شن

خیلی خستم. بیشتر از همه کس و همه چیز از خودم. از ززندگیم و از دنیام خستم. حال و حوصله هیچی رو ندارم ولی مجبورم بگم. بخندم و شوخی کنم تا ۱ وقت کسی ازم دلگیر نشه. تا ۱ وقت نگه که من مغرورم. این روزا بهترین دوستم سیگار شده. خیلی قشنگ برام میسوزه و برام مهم نیست که واسم ضرر داره یا نه. اصلا بیشتر ازش خوشم اومده!

امروز داشتم به تمام ماجراهایی که واسم تو این مدت پیش اومده فکر میکردم. چه دنیای جالبی! عجیبه چیزهایی که چند سال پیش برام مهم نبودند، یک آن شدند هدف. هدف زندگی. هدف مقدس زندگی! و تصمیم میگیری تا به مقدس ترین هدف زندگیت برسی. حتی در خیالت آینده رو تصور میکنی. چه خیال خامی...

میدانی دایی؟! آدم گاهی باید چرک گوش بخورد تا معنی زندگی و آدم شدن را بفهمد. حتی شاید گاهی لازم است سیگار کشیدن. حتی گریه کردن. و یا شاید با وقار قدم زدن. و شاید به نظاره نشستن یک سوسک در حال انتظار. دایی فرشته مرگ سوسکها چگونه است؟ او هم با گلی جانشان را می گیرد؟ یا فرشته مرگ سوسکها ما هستیم؟ چه بی عدالتی بزرگی.

نمیدانم که این تقدیرم بود که من را تا اینجاها کشاند یا نه اما هر چه بود باعث شد تا من حداقل تجربه های زیبایی رو بدست بیارم که هر کسی قادر به درک اونها نیست. امشب ۱ حرف جالب شنیدم. یکی میگفت اگر عشق پاک باشد حتما به آن میرسی ولی من تو جوابش نگفتم نه. چون هنوز امیدوارم! هنوز هم در خیالم به هدف هام فکر میکنم. شاید...

ولی گاهی باید رها شد از قید و بندهای پر ادعای زندگی. گاهی باید اسیر احساس شد. گاهی باید دریا طوفانی شود. گاهی باید طعم چرک گوش را حس کرد. گاهی باید انتظار سوسک را تماشا کرد...

پ.ن: دایی من خسته ام. کمی هلم می دهی؟

پ.ن: امروز از روزهایی بود که آرزوی مرگ کردم. از غروب جمعه متنفرم...

 

نوشته شده در شنبه 1387/10/14ساعت 2:0 توسط sanuy| |

نمیدونم چی بگم.وقتی اون میگه پس هست در واقع هر چی اون میگه درسته یعنی اگه اون بگه اینجوریه خب هست و من شک ندارم. و اعتراف میکنم که من مطمئن بودم  اینجوریه اما میخواستم خودمو گول بزنم دیدم نمیشه.آره نباید اینجوری بگم. اصلا حق ندارم بگم...

 و دارم چی میگم...

آره.دارم از پاکی فرشته ای میگم که سرنوشتم به وجودش گره خورده. دوست دارم بهش ایمان داشته باشم و اونم. آره دارم میگم که من هستم اگر اون باشه و من میمیرم اگه اون نباشه. خودشم میدونه چقدر دوست داشتنیه. خودشم میدونه که به این حرفا نیازی نداره و منم میدونم اما...

و نمیدونم...بازم میگم هیچی نمیدونم!!!

پ.ن: بعدها میفهمی که موقع نوشتن هر متن چه احساسی داشتی!

نوشته شده در سه شنبه 1387/10/03ساعت 2:37 توسط sanuy| |

امشب میخوام خیلی چیزا رو بگم.دیگه طاقت ندارم با دیدنش دیوونه بشم و سر بلند نکنم. دیگه نمیتونم تو خودم بشکنم و چیزی نگم. نمیتونم ظاهرا بخندم و درونم غوغایی باشه.

نمیتونم و نمیخوام فراموشش کنم. چه فکرهایی که با خودم نمیکردم و چه خوابها که ندیدم...

اولين باري كه ديدمش فهميدم فقط يه ارزو تو دنيا دارم اونم اين كه مال من بشه. نميشد به سادگي ازش گذشت.هوس نبود .نميشه گفت چي بود ولي يه چيز عالي بود كه وادارم ميكرد غير از اون كسي تو زندگيم نباشه. شده بود تمام دنیام.

اما همه اینها فقط یک طرفه بود. اون حتی سعی نکرد وجودمو درک کنه. نه من غیر منطقی نیستم ولی چرا منی که واسش میمردم. آخه چرا من؟ منی که قول داده بودم زندگیم و هر چی توی اونه واسش بزارم.اما اون چی؟ حتی نمیخواست عشقمو ببینه و تونست نبینه!هه!

 میدونم و مطمئنم یکی دیگه اومد و کاخ آرزوهامو به هم ریخت. نمیدونم چطوری و دوست ندارم بدونم. امیدوارم بفهمه احساسمو. بفهمه من کی بودم و چی میخواستم.

تا حالا نتونستم ناامید باشم. میخوام همیشه چشم انتظارش بمونم...

چه خیال خامی.آه اگر برگردد...

براي اخرين بار ارزو كردم كه اي كاش براي لحظاتي مال من ميشد.!!!

باز دوباره تنهایی و شب و سکوته.باز دوباره یاد تو و غم نبودت.باز دوباره بهت میگم تنهام گذاشتی.رفتی و این بغضو توی صدام گذاشتی...

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت 0:16 توسط sanuy| |

امشب برای چندمین بار بی دلیل گریستم.

به یاد تمام شب هایی که تنها دلیلم تو بودی، تنها بهانه ام، تنها چاره ام، تمام هستیم، تمام وجودم.

تورا می پرستیدم، توراکه زیبایی خزان و خوشبویی پاییز را از تو به یادگار دارم.

آری، پاییز هم بو دارد اما بوی خوش آن را جز عاشقان درنمی یابند شمیمی بسیار خوشبوتر از عطر بهار. شمیمی به رنگ عشق.

تو به من آموختی که باید عاشق بود، باید دوست داشت وبه خاطر این دوست داشتن مرزها را به بهای وصال طی کرد اما نگفتی اگر زمان سر ناسازگاری گرفت چه باید کرد؟ نگفتی اگر انسان دیر نمی پایدمقصرکیست؟

به من آموختی که درتقدم زندگی به سوی جاودانگی مرزها را طی کنم، سکوت رابشکنم، هوس رارنگ ببازم وباآغوشی پر از گل های سرخ عشق به سوی جاده ی وصال حرکت کنم. اما نگفتی اگر این مرز از جنس جدایی وبه رنگ غم بود چه کنم؟

حال می بینم که"تومقصری".

آری تو مقصری.مقصرتویی که من عاشقت شدم.مقصرتویی که دوستت داشتم، که به پایت جان می دادم. که هرلحظه دوریت برمن هزاران سال می گذشت، که هربار می دیدمت بی اختیار دستم میلرزید. مقصرتو بودی که رفتی. که تنهایم گذاشتی.

ای کاش بین کلماتت، اندکی هم از بی وفایی وتنهایی با من می گفتی تااکنون این گونه به پایت نسوزم.

پشیمان نیستم.پشیمان نیستم از این که بی بهانه عاشقت شدم، از این که بی اختیار دل باختم. از این که به پایت سوختم. نه پشیمان نیستم. تو هنوز برای من زنده ای. اما من از این می سوزم که چشمان سیاهت مال من نیست.

دیگر دست های مهربانت به من آرامش نمی دهت. از این می سوزم که من هرلحظه باتوام، به یادتوام، اما آیا تو هم به یادمن هستی؟

نمی دانم.شاید خروارها خاکی که کبوتری چون تورادرآغوش کشیده اند، توانسته باشند نقش مرا از سیاهی چشمانت پاک کنند، اما اکنون قلبت برای که می تپد؟ می دانم، قلبت هنوز پاک است. اما چرادیگر در رویاهایم کنارمن نمی شینی؟ چرادیگر از عشق نمی گویی؟ چرادیگرصدای قلبت رانمی شنوم؟

شاید توهم خسته شده باشی. از جدایی، ازاین که خروارها خاک فاصله  بین من وتو راپرکنن. ازاین که کنارهم باشیم اما بینمان مرزی به درازای فاصله ی بین خواب وبیداری باشد. توبه خواب رفته ای، چرادیگر بیدارنمی شوی؟ چرا نمیخواهیی که  تا ابد کنار هم بمانیم .چرا...

آری من هم خسته ام. خسته از سکوت، از تنهایی، از غم، ازعشق بی سرانجام.

می خواهم  پیش تو باشم. تویی که تنهادلیل بودنم وتنها بهانه ی زندگیم بودی. اما چرا هیچ تیزی دردستان من آرام نمی جوید؟ چراهیچ تیغی حاضرنیست شاهد راحت شدن من باشد؟ مثل این که قلب آهن هم ازسنگ شده است.

مگرخودت نمی گفتی باید مرزها راشکست؟ من هم می خواهم مرزبلندی به نام مرگ رابشکنم. من می خواهم اما نمی شود.نمی شود...

دیدی درعشقم ثابت قدم بودم؟...

به نام عشق،سلام ای مسیح عشق بی سرانجام من...

 

منsanuy

نوشته شده در سه شنبه 1387/09/12ساعت 1:21 توسط sanuy| |

آسمان بغض کرده

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که می بارد....

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم نشسته است

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...

 

 

پ.ن:چرا این روزها با من اینجوریه؟چرا؟

پ.ن۲: آخر 1 شب این گریه ها سوی چشامو میبره.

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره.

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی.

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی.

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی.

محکم بگیرم دستتو.احساسمو باور کنی...

چه کرد شادمهر.چشام خیس اشک...

منsanuy

نوشته شده در دوشنبه 1387/09/04ساعت 0:45 توسط sanuy| |

آموختم

اززمان آموختم

ازقضاآموختم

ازقدرآموختم،

درد راوعشق را.

آموختم که نباید دربهاروبابونه دنبال عشق بود.آموختم که انتهای خارهای یک کاکتوس،دردل غنچه ای که باران را عطش می کشد،درمیان برگهای خزان زده ی دل،آوایی برلب می نشیندکه همان عشق است.

من عشق راباآبی آموختم،آموختم که آبی آبیست.آسمان آبی ست،عشق هم آبیست.بایدآبی بودوآبی ماندوآبی باخت...

آموختم که پودهای رنج برتارهای کتیبه ی عشق،نقشی از حسرت نگاشته اند،نقشی که به هیچ لبخندی پاک نخواهدشد.

آموختم که هیچ آتشی،هیچ زغالی چنین داغ نتواند سوخت که عشق نهان،که کسی جز دل ودل ازآن هیچ نمی داند.

آموختم آنچه هست همیشه بهتراست از آنچه خواهدبود.امروز درنزدیکی یاریم اما عشقمان پنهان،فردا عشق آشکاراست ودرد از دوری"واین آغاز رنج هاست."

آموختم که پودعشق راباگریستن بایدبافت.اما خودمانیم،اگرعشق نبود به کدامین بهانه می گریستیم؟چگونه عبورازروزهای تلخ را تاب می آوردیم؟به چه آوایی ترانه ی زندگی را خوش آمد می گفتیم؟" آری آموختم که اگر عشق نبود بی گمان پیش ازاین هامرده بودیم."

آموختم که باید"گذشت وگذاشت،دیدودل مبست،چشم انداخت ودل مباخت که دیریا زودباید گذاشت وگذشت."

آموختم که بایددریابود تادر سنگ باران هوس طوفانی نشد،متلاطم نشد.

آموختم که برای پروانه گون رفتن ،باید چون شقایق زیست.آری بایدکوتاه و زیبا زیست تادردناک اماعاشق مرد.

وآموختم که اگردل هارابی صداشکستیم باز دردادگاه عشق محکومیم،چراکه مادرغضب شکستن فراموش می کنیمردواثرمان را.وقتی دلی می شکنیم غافلیم ازاین که اثرانگشتمان روی قطره قطره ی قلب هامانده ووجودمان برتک تک واژه های اتاقک دل حک شده است.پس همگی محکومیم به تبعیددر شهردروغگوها،شهری که آیینه هارا به جرم راستگویی به زنجیرمی کشند.

این ها راآموختم اما دریک چیزمانده ام:

   

       "که چراوقتی که هست نمی بینیم،وقتی که می خواند نمیشنویم،

       وافسوس وقتی می بینیم که دیگر نیست،وقتی می شنویم که   دیگرنمی خواند."                    

چرا؟

نوشته شده در جمعه 1387/09/01ساعت 2:56 توسط sanuy| |

من نمی دانم که این روزها تو نیستی یا من نیستم یا هر دو نیستیم و یا هر دو هستیم و از هم بی خبریم... فقط می دانم که وقتی به تنهایی خویش برمی گردم جای خالیت را احساس می کنم. نبودنت بسیار سخت و سنگین شده است. اگرچه شاید گاهی تلاش می کنم که فکر کنم تو دلت نمی خواهد که باشی.

راستش از اینکه فکر کنم دیگران هم از تو سهم می برند، رنج می برم. دلم می خواهد تو تنها و تنها برای من باشی و من تنهای تنها برای تو. گرچه به تو حق می دهم که برای همه باشی... چون تو به هر حال خیلی مهربانی و از سر من زیادی! و تازه دیگران، از من که اینقدر کوچکم هم کلی سهم می برند.

راستش را بخواهی گاهی فکر می کنم حتی بیشتر از تو. و با اینکه فکر نمی کنم اهل تلافی کردن باشی ولی همه تقصیرها را گردن خودم می اندازم. می گویم اگر من بخواهم فقط مال تو باشم، تو هم احتمالاً کم کم فقط مال من می شوی. اگرچه اولش بعید به نظر می رسد، اما کافی است که فکر کنم تو، برای من آنقدر متفاوت خواهی بود، که تویی که برای من است برای هیچ کس دیگر نیست. یعنی تو نه تنها فقط مال من هستی بلکه اصلاً در ذهن هیچ کس دیگری نمی گنجی. شاید برای همین است که می گویند همتایی برایت نیست و یکتا هستی. شاید به نظر بیاید که من به تخیلاتم خیلی پایبندم، اما باور کن آن چیزی را که بقیه از تو فهمیده اند، دوست ندارم. به خصوص آنهایی که فکر می کنند یکتایی تو یعنی اینکه هرچه آنها از تو فهمیده اند همه باید همان را دوست بدارند و بپذیرند و باور کن گاهی آنها بیشترین نقش را در دور کردن تو از من دارند.

من را به همه چیز بدبین کرده اند. ولی من برای شکایت نیامده ام. و حرف زدن از آنها را می گذارم برای بعد. امشب هوس کرده ام بی کم و کاست به تو بگویم که باید برگردی. باید به زندگی من بیایی و کمکم کنی. از چه کسی جز خودت می توانم کمک بخواهم؟ چون تو بهتر از هر کسی می دانی فاصله مان زیاد شده است. و بهتر از هر کسی می دانی چقدر انرژی لازم دارم برای دوباره برای تو بودن، و با تو بودن. اینها را از این بابت نمی گویم که فکر کنی دیگر هیچ سوالی برایم مطرح نیست.

خودت خوب می دانی که دلم نمی خواهد عقل نیمه کاره ام را بدهم دست کسانی که جز ادعاهای پوچ چیز دیگری برای بشریت نداشته اند. پس من همچنان سوال می کنم و انتظارم این است که اگر تو فقط مرا دوست می داری و فقط به من می اندیشی و در ذهن تو فقط من نقش اساسی دارم، کمکم کنی که اسیر خواسته های پوچ پوچ گرایان ظاهراً فهمیده ای نشوم که دچار فلسفه "این است و جز این نیست" شده اند و نامش را گذاشته اند "یقین"!

 

پ.ن۱: مدت‌ها است سخت به این جمله معتقد شده‌ام: رنگین کمان سهم کسانی است که تا آخرین لحظه زیر باران می‌مانند … ایستاده‌ام زیر باران ها.زیر تمام این بارانهای زیبا … هنوز ایستاده‌ام …

پ.ن۲: آّهنگ تقدیر از شادمهر: آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره. عطر تنت از پیرهنی که جا گذاشتی میپره. باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی. راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی. پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی. محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی...قشنگ بود!

نوشته شده در سه شنبه 1387/08/21ساعت 0:43 توسط sanuy| |


Design By : Night Skin